در تعاريف اسلامي «عصمت» يعني «مبرا بودن از اشتباه و گناه». اين صفت عصمت بر اساس عقايد اسلامي مختص به پيامبران است. در عقايد شيعي امامان نيز در جمع معصومين قرار دارند.
در تعايف شيعي، پيامبران و امامان هيچگاه مرتكب اشتباه و گناه نميشوند و از روز تولد تا مرگ معصومند.
اين تعريف با قرآن در تضاد شديد است زيرا قرآن عصمت را در رسالت ميداند. به اين معني كه تمامي انسانها، حتي پيامبران، مرتكب اشتباه و گناه ميشوند. تنها تفاوتي كه پيامبران با ديگر مردم دارند آن است كه در زمان رسالت، وحي جلوي اشتباه و گناه را ميگيرد.
در قرآن به اشتباههات و خطاهاي پيامبران بارها اشاره شده كه خود دليل بر اثبات «عصمت در رسالت است». اين انبياء به نص قرآن پس از ارتكاب به اشتباه از خداوند طلب بخشش و عفو نمودهاند. مانند حضرت آدم كه گفته«پروردگارا ما به خود ظلم كرديم پس هر آينه تو ما را مورد عفو و رحمت خود قرار ندهي از زيانكاران خواهيم بود» و يا از زبان موسي(ص) كه گفته: «پروردگارا، من به خود ظلم كردهام پس مرا مورد عفو قرار ده» يا حضرت يونس كه در دل ماهي به طلب بخشش از خداوند پرداخته.
اما بارزترين آنها موضوع يوسف و همسر عزيز مصر است كه مبين عصمت در رسالت است. قرآن داستان خطاي يوسف را چنين نقل ميكند: «و لقد همت به و هم بها». «هم» به معني «اراده كردن و تصميم راسخ گرفتن» است. با توجه به داستان ما قبل اين آيه كه در مورد يوسف و همسر عزيز مصر است، معني آيه چنين ميشود كه: «زن عزيز مصر براي همآغوشي با يوسف؛ و يوسف براي همآغوشي با زن عزيز مصر تصميمي راسخ گرفتند». يوسف اين تصميم را در حالي گرفت كه از قبح عمل خود آگاه بود، زيرا قبلا نيز توسط آن زن به همآغوشي خوانده شده بود ولي تن به آن عمل نداده بود. ولي در آن موقع عنان از كف داد و به سوي زليخا رفت. علامه طباطبايي در تفسير اين آيه در الميزان توضيح مفصلي داده كه توصيه ميكنم طالبين به آن مراجعه كنند. دنبالهي آيه ميفرمايد: «لولا ان را برهان ربه» يعني اگر يوسف برهان پروردگارش را نديده بود به آن عمل خود را آلوده ميكرد. سپس ميفرمايد: «كذلك لنصرف عنه السوء و الفحشاء» يعني ما به اين صورت بدي و زشتكاري را از يوسف دور كرديم و اورا منصرف از تصميمش نموديم. بديهي است كه اگر يوسف آن برهان خداوند را نميديد، تن به شهوت ميداد. به همين خاطر ناگاه بخود آمد و فرار نمود. قرآن از زبان يوسف جملهأي دارد براي توجيه عملش كه ميفرمايد: «و ما ابرئ نفسي، ان نفس لامارة بالسوء الا ما رحم ربي» يعني: من نفس خودم را تبرئه نميكنم(زيرا به خواهش نفسم عمل كردم) به درستي كه نفس انسان به بدي امر ميكند. مگر كساني كه مورد رحمت پروردگارشان باشند.
اين داستان يوسف و زليخا دليل بر عصمت در رسالت است به اين صورت كه هر انساني ممكن است مرتكب اشتباه و گناهي شود ولي انبياء چون مورد رحمت و توجه الهي هستند وحي اشتباه و خطاهايشان را اصلاح ميكند. حتي پيامبران ممكن است در دوران رسالتشان مرتكب اشتباه يا خطايي بشوند اما وحي آن اشتباهات يا خطاها را اصلاح ميكند.
پيامبر اسلام نيز از اين قاعده مستثني نيست. در چند آيه خداوند به پيامبر اسلام فرموده است كه تو پيش از رسالت گمراه بودي و ما تو را هدايت كرديم. مانند: «و وجدك ضال فهدا» يعني تو را گمراه يافتيم و هدايتت كرديم. در ترجمههايي كه بر اين آيه شده است چنين گفتهاند: خدا در كودكي تو را در بيابانهاي مكه گم شده ديد پس به منزل هدايتت كرد. اين ترجمه صحيح نيست. زيرا خداوند در سورهي ضحي دارد نعمتهايي كه به پيامبرش داده را برميشمرد. از آن جمله اينكه يك يتيم را در جامعهأي شديدا عشيرهأي، پرآوازه كرده و با وجود عائلهمندي از مال دنيا غنياش نموده. كودكان زيادي بودند كه در بيابانهاي مكه گم ميشدند و باز برميگشتند. ممكن بود برخي هم در بيابان تلف شوند، اما اين منتي بزرگ نيست كه خداوند بر سر پيامبرش بگذارد. بلكه آن منتي كه منظور خداوند است هدايت الهي بوده كه به پيامبرش عطا كرده نه از بيابان پيدا شدن.
در كتاب الاصنام ابن كلبي در مورد بت عزي روايتي نقل شده كه پيامبر(ص) فرمود: «در زماني كه من به آيين پدران خود مومن بودم يك بار بزي را براي بت عزي نذر كردم و سپس نذر خود را اداء كردم». از تواريخ اسلامي چون: سيره ابن هشام، طبري، ابن اثير و ديگر كتب تاريخ اسلام چنين برداشت ميشود كه پيامبر(ص) و اصحاب معتقد به عصمت در رسالت بودند. پيامبر(ص) گذشته خود را كه به آيين بت پرستي بوده انكار نكرده زيرا اگر چنين ادعايي ميكرد اهل مكه كه به روحيات و شخصيت پيامبر(ص) آگاهي داشتند مطمئنا همين ادعا را مستمسك قرار ميدادند براي اثبات دروغگويي او. بديهي است كه اگر پيامبر اسلام(ص) ادعاي معصوميت از بدو تولدش را ميكرد، ممكن نبود كه اهل مكه به ديگر گفتههاي او كمترين توجهي نمايند. زيرا او را بهتر از هر كسي ميشناختند. با آنكه در تواريخ آمده است كه پيامبر(ص) 10 سال پيش از رسالت به مسلك حنفاء گرويده بود، اما به نظر ميرسد كه اين تغيير تفكر چندان با انديشهأي بعد از رسالتش عنوان كرده همسو نبودند، زيرا بسياري از حنفاء سالها بعد به پيامبري محمد(ص) ايمان آوردند مانند ابوبكر كه خود از حنفاء بود ولي در سال پنجم بعثت به پيامبر ايمان آورد.
قرآن نيز چنين ادعايي را در مورد پيامبر اسلام(ص) نكرده و برعكس پيامبر(ص) را فردي معرفي ميكند كه پيش ار بعثت چيزي از ايمان به خداوند و كتاب الهي نميدانسته.«ما كنت تدري ما الكتاب و لا الايمان و لكن جعلناه نورا و نهدي به». اين آيه خود دال بر اين است كه حنفاء اگر چه بتپرست نبودند ولي موحد و خداشناس درست و حسابي هم نبودند. والا خداوند به پيامبرش نميفرمود كه تو پيش از بعثتت، ايمان و كتاب الهي و در نهايت خداشناسي را درك نميكردي. اگر پيامبر اكرم(ص) پيش از بعثت خداشناس و موحد بوده باشد، منتي كه خدا بر سر پيامبر براي هدايتش ميگذارد بي معني است زيرا او قبلا هدايت شده بود. گذشته از اين اگر پيامبر اكرم(ص) پيش از بعثتش موحد و خداشناس بود، مردم مكه از ادعاي نبوت و دعوت به پرستش خداي يگانه از سوي او تعجب نميكردند، زيرا با او محشور بودند و به تمام خصايص او آگاهي داشتند. آنچه كه مايهي تعجب مكيان گرديد آن بود كه كسي كه تا ديروز با آنان همراه بود به ناگاه سخناني ميگويد كه اصلا انتظارش را نداشتند.
در برخي آيات لفظ «ذنبك»، «گناه تو» را آورده كه خطاب به پيامبر(ص) است. «فاصبر ان وعد الله حق و استغفر لذنبك و سبح بحمد ربك» مؤمن-55 «فاعلم انه لا اله الا الله و استغفر لذنبك و للمومنين و المومنات …» محمد-19 . در اين دو آيه خداوند مشخصا پيامبرش را مخاطب قرار ميدهد كه از گناهش استغفار و طلب بخشش نمايد. در سورهي محمد(ص) آيهي 19 خداوند پيامبرش را امر ميكند كه هم براي گناه خود و هم گناه مومنين طلب بخشايش كند. بنابراين قرآن پيامبر اكرم(ص) را مبري از گناه يا اشتباه نميداند و از پيامبرش ميخواهد كه از اشتباهش طلب بخشش كند. اگر پيامبر اكرم(ص) مرتكب هيچ خطايي نشده بود چنين دستوري منصفانه نيست. زيرا پيامبر(ص) بايد براي گناه يا خطا يا اشتباهي طلب بخشش كند كه اساسا مرتكب نشده. برخي از مفسرين شيعي چون به عصمت ذاتي معتقداند براي رفع اين اشكال گفتهاند كه پيامبر(ص) معصوم بود از روز تولد و اگر قرآن اين دستور را داده است به دو جهت ميباشد؛ اول اينكه منظور، گناه امت است كه پيامبر براي گناه امتش طلب بخشش كند و دوم اينكه طلب بخشش و استغفار منافع روحانيي بسياري دارد كه انسان بايد در هر صورتي از خداوند طلب بخشش نمايد؛ چه مرتكب خطايي شده باشد چه نشده باشد.
اين تفسير داراي اشكال است زيرا اولا خطاب آيات به خود شخص پيامبر(ص) است و از او ميخواهد از اشتباه خود (ذنبك) استغفار كند؛ دوما گناه امت را از گناه پيامبر(ص) جدا كرده چنانچه فرموده كه هم براي گناه خود و هم گناه مومنين استغفار كن، سوما اگر منظور از اين آيات گناه امت بوده باشد، خداوند با پيامبرش يا مؤمنين رودربايستي ندارد، مستقيما از مومنين ميخواست تا استغفار كنند، كمااينكه بارها چنين دستوري را داده است. ديگر لازم نبود كه پيامبرش را اشتباهكار جلوه دهد!!. در مورد منافع روحانيي استغفار بايد گفت كه: بله شكي نيست كه انسان ممكنالخطا است و بهتر است كه مكررا از درگاه الهي طلب بخشايش كند زيرا ممكن است مرتكب گناه يا خطاهايي شده باشد. ولي كسي كه در عمر خود مرتكب هيچ خطايي نشده انجام چنين كاري هجو است و خداوند امر به كارهاي هجو نميكند. چنين استغفاري مانند آن است كه كوري مادرزاد براي اينكه نگاهش به هوس آلوده شده طلب بخشش كند! توجه كنيد: كور مادرزاد نگاهش هوسآلود شود نه ديگر حسهاي او. آيا طلب بخشش براي اين كور فرضي عقلاني است؟.
آيات ديگري نيز وجود دارد كه مؤيد اين مدعاست. البته بايد توجه داشت كه عقيده به معصوميت از بدو تولد مختص تشيع است و اهل سنت به آن معتقد نيستند. به نظر ميرسد كه اين عقيدهي معصوميت از بدو تولد، براي مقابله با مسيحيت بوده است. زيرا تنها پيامبري كه از بدو تولد معصوم بوده و ساحتش آلوده به هيچ گناه و اشتباهي نشده، حضرت عيسي مسيح(ص) است. از اين رو علماء شيعي براي پيامبر(ص) و ائمهي خود(ع) قايل به چنان معصوميتي شدند. ولي آنچه كه واقعيت است اين ميباشد كه طبق نص صريح قرآن، پيامبران نيز مانند ديگر انسانها مرتكب خطا و اشتباه ميشدند و تنها زماني كه به رسالت ميرسيدند، وحي جلوي اشتباه و خطاهايشان را گرفته و آن را اصلاح ميكرد و به اين صورت كسي كه به او وحي نميشود معصوميتش منتفي است مگر آنكه سعي كند كه خود را از ارتكاب به خطا حفظ نمايند. در اين صورت آنان «معصوم» نيستند بلكه «محفوظ» هستند. ائمهي شيعه(ع) به اين ترتيب از جمله محفوظيناند نه معصومين. زيرا به آنان وحي نميشده است.
