انديشمندان و صاحبنظران بسياری در حول محور «بيان» و آزاديها و محدوديتهای آن كتابها و مقالات بسياری نگاشته و منتشر كردهاند. آنچه در اكثر نظرات بچشم میخورد، اعتقاد بر اين تفكر اساسی است كه آزادی بيان ضمن اينكه يكی از اجزای اصلی دمكراسی به شمار میرود، رابطهی حياتی و انفكاك ناپذيری با كرامت انسانی داشته و نقش عمدهای را در بهبود سطح زندگی بشر بازی میكند.
اما در اين جستار قصد برآن نيست تا به نظرات انديشمندانی بپردازم كه از ديدگاه برخی، غربی يا غربزدهاند. بلكه میخواهم با نگاهی عميق بر قرآن كه اصل و بنياد دين اسلام است، بطور اختصار، مقولهی «بيان» و آزاديها و محدوديتهای آن را مورد بررسی قرار دهم.
تاريخ حيات بشر، مشحون نقاط تاريكی از تحديد «بيان» با حربههای فرهنگی، آيينی، دينی، نژادی و حكومتی است كه در اعصار گوناگون واقع شده و تجربههای تلخی را بجای گذاشته است.
بشر ابتدايی، به جهت ناآگاهی از محيط و وقايع طبيعی اطراف خود كه بعضا عجيب مینمود، دچار نوعی مطلقانديشی در پاسخ به دلايل وقوع آن اتفاقات شد و آن مطلقانديشیها باعث گرديد تا بشر ابتدايی دوچار تعصبات قومی و قبيلگی و آيينی شده، با تكصدايی مطلق، خو گرفته و انديشهها و عقايد ديگر را برنتابد. زيرا از ديدگاه بشر ابتدايی، قوام و حيات اقوام و قبايل، بستگی به اعتقادات و اجرای بیچون و چرای آيينها و مناسك قومی و مذهبی داشت و تخلف از آن ضمن اينكه ممكن بود باعث از هم پاشيدگی قوم شود، اين ترس را در بين مردم برمیانگيخت كه مبادا غضب و خشم خدايان و معبودانشان برانگيخته شده، شيرازهی زندگيشان را نابود سازد. از اين رو در اقوام ابتدايی، سختترين مجازاتها برای افرادی اعمال میشد كه از اعتقادات قومی و قبيلگی و مذهبی تخلف كرده و يا سخنی خلاف آن معتقدات به زبان میراندند.
به مرور اقوام كوچك ابتدايی بزرگتر شده و با آنكه همچنان مطلقانديشی در ميانشان حاكم بود و «بيان»، باز محدوديت خود را داشت، اما گاهی بچشم میخورد كه افرادی عقايد و قوانين حاكم را ناديده گرفته و بعضا آن عقايد و قوانين را به چالش میكشيدند.
با آنكه جوامع متمدنتر میشدند اما مطلقانديشی و تكصدايی همچنان در بينشان رواج داشت، و دكانداران زر و زور و تزوير نيز برای استمرار بخشيدن به تسلطشان، بر تكصدايی و مطلقانديشی دامن زده، «دگرانديشی» را بلايی خانمان سوز معرفی میكرده و دامنه آن را گسترش داده و با هر انديشه و فكری كه مخالف افكار و عقايد، يا تضعيف تسلطشان تشخيص داده میشد برخورد میكردند. بارزترين نمونهی آن سركوبهای دگرانديشان، حكومت كليسا در قرون وسطی است كه نهتنها با دگرانديشیهای دينی سر ستيز داشت بلكه در علوم تجربی نيز اعمال نظر میكرد. چه بسيار دانشمندان و محققانی كه در دادگاههای تفتيش عقايد در اروپا به جرم دگرانديشی و بيان افكار و عقايدی مخالف با كليسا گرفتار گرديدند و زنده در آتش سوزانده شدند.
اما امروزه، با توجه به تجارب تلخ تاريخی گذشته، پذیرش مفهوم آزادی بیان در جوامع متمدن امروزی گسترده بوده؛ چنانچه در اعلامیهی جهانيی حقوق بشر و قانونهای اساسی اكثر كشورها گنجانده شده است. هر چند كه بجهت شرايط فرهنگی، جغرافيايی و ساختارهای حكومتی برخی كشورها، حق آزادی بيان تنها از حد يك شعار فريبنده فراتر نرفته است.
در اينجا خواننده عزيز را به اين نكته توجه میدهم كه پيامبران(ص) در دوران خود، از جمله دگرانديشانی بودند كه خلاف عقايد و قوانين زمانشان را بيان میكردند و بعضی از آنان نيز بخاطر «دگرانديشی» به اتهام بيان كفر و الحاد كشته شدند.
پيامبر اسلام(ص) نيز از اين قاعده مستثنی نبود. او نيز با عقايد و قوانين حاكم بر اجتماع خود، به مخالفت و ستيز برخاست و دوچار مصيبتهای گوناگون شد و تا مرز كشته شدن پيش رفت. ولی در نهايت عقايد و قوانين جامعه را دگرگون كرد و بنيادی نو را بر اساس كتاب و سنت پايهگذاری كرد.
دين اسلام كه اساس و بنيادش بر پايهی قرآن كريم بنا گرديده، نهتنها معتقد به آزادی بيان بطور مطلق است بلكه مروج و مبلغ آزادی بيان نيز میباشد. زيرا پايهی فرهنگ قرآن بر اساس ارايهی دلايل و استنادات منطقی و معقول؛ و در راستای گفتگو، مباحثه، مناظره و محاجه بنا گرديده است. از اين رو نه تنها از بيان افكار مخالف واهمهای ندارد، بلكه مخالفين را دعوت به شور و مشورت و تبادل آراء و نظرات برای به چالش كشيدن خود میكند. «هر كه را كه مىتوانيد به يارى بخوانيد و سورهاى همانند[قرآن] بياوريد.(1)» اينگونه آيات كه به كرات در قرآن كريم تكرار شده دلالت بر منطق گفتگو و اطمينان از درستی استدلالات خود دارد. ضمن اينكه نه تنها هيچگاه از بيان اظهار نظرهای مخالف جلوگيری نكرده و چنان دستوری نداده، بلكه سعی نموده است به اندازهی وسع درك شنوندگان پاسخی مناسب برای اشكالات را ارائه كند.
زيرا خداوند متعالی كه خالق بشر میباشد بهتر از هر كسی میداند كه اگر چه میتوان بر جسم و رفتار اجتماعی انسان محدوديتها و قيدهايی را مقرر كرد، اما بر انديشهی انسانی به هيچ وجه نمیتوان حدودی را قايل شد. انسان بر اساس اختلافات ملی، نژادی، سليقهای، فرهنگی، زبانی و فكری خلق شده و خالقش میداند كه حتی نمیتوان بين دو نفر همخون كه در يك محيط تربيت شدهاند، انديشه و اخلاقی يكسان ايجاد كرد. داستان هابيل و قابيل خود مشحون بر اين مدعاست كه با آنكه از يك مادر و پدر زاده شده بودند، اخلاق، سليقه و انديشهای يكسان نداشتند. همچنين در جايی ديگر ضمن اشاره به خلقت انسان و تعدد قبايل و فرهنگها، پيشنهاد گفتگو و تعامل برای شناخت فرهنگها و انديشههای يكديگر را مطرح میكند و اين توجه را میدهد كه همه انسانها با هر مليت و عقيدهای در نزد خداوند يكسانند و تنها كسانی در نظرش مورد اكرام میباشند كه با تقواتر و انسانتر باشند(2). گذشته از اين خداوند، اين جهان را بر اساس اضداد خلق كرده؛ چه در صورت و چه در سيرت؛ و به همين جهت است كه میفرمايد: اگر میخواستيم همه مردم را به يك زبان، فرهنگ، راه و تفكر و انديشه میآفريديم(3). اما چنين نكرده تا بشر بتواند بر اساس تضادهای فكری و فرهنگی، زندگی خود را تكامل بخشد؛ زيرا پیشرفت دانش و آگاهی مستلزم این است که افراد آزادانه قادر باشند نظرات و اطلاعات خود را ارایه، بحث و نقد کنند. در چنین فضایی امکان اینکه حقیقت کشف شود به حداکثر میرسد. و فرق بين حيوانات با انسان در همين است. از اين روست كه حيوانات قرنهاست به يك شكل متداول زندگی میكنند، در صورتی كه كيفيت زندگی بشر بر اساس همان تضادهای زبانی، فرهنگی، فكری و آزمون و خطاها و تجربههای علمی مرتب در حال تحول و تكامل است. لذا قرآن به مردم توصيه میكند تا بر روی زمين به سير و سياحت بپردازند و در روش و منش اقوام مختلف تعقل و تحقيق كنند تا بوسيلهی تجربه علمی به بصيرت عقلی دست يابند(4).
بنابراين قرآن هيچ اصراری بر يكدست كردن افكار انسانها نداشته و ندارد. زيرا میداند كه اين امر شدنی نيست و بر خلاف اصل خلقتش است و با آنكه به درستی افكار خود ايمان كامل دارد، اما هيچ جبری را برای پذيرش افكار خود از سوی ديگران قايل نمیباشد(5)؛ و اگر عدهای در طول تاريخ اسلام، سعی كردهاند به زور و اكراه، مردم را وادار به پذيرش اسلام نمايند، ارتباطی به فرهنگ قرآن و اسلام نداشته بلكه متاثر از تعصبات و مطلقانديشیهای افراد و اشخاصی است كه سعی داشتند به دلايل مختلف بر خلاف خلقت و معارف شريعت، عقايد و افكار و روش خود را به مردم تحميل كنند تا به خواستههای خويش دست يابند. در صورتی كه قرآن با چنين اسلامآوريی همسويی نداشته و بارها اعلام كرده است افرادی كه با اكراه يا اجبار اسلام را پذيرفتهاند تنها ايمانی زبانی داشته و اعتقادی قلبی ندارند. «مىگويند: فرمانبرداريم. و چون از نزد تو بيرون شوند گروهى از ايشان به شب خلاف آنچه تو مىگويى انديشهاى در دل مىپرورند(6)». ضمن اينكه اكراه و اجبار در پذيرش تفكر و روشی خاص، جز دروغگويی و رياكاری و نفاق ثمری را به بار نمیآورد. «آيا آنها را كه از نجوا منع شده بودند نديدى كه كارى را كه از آن منع شده بودند از سر گرفتند و باز هم براى گناه و دشمنى و نافرمانى از پيامبر با هم نجوا مىكنند؟ و چون نزد تو مىآيند، به گونهاى تو را سلام مىگويند كه خدا تو را بدان گونه سلام نگفته است، و در دل مىگويند: چرا خدا ما را بدانچه مىگوييم عذاب نمىكند؟ (7)».
بنابراين خداوندی كه خالق بشر است و به تمامي جنبههای روحی و اخلاقی اين مخلوق واقف میباشد، بهتر از هر كسی میداند كه اين مخلوق هيچگاه انديشه و آموزهای را به جبر و زور، قلبا نمیپذيرد، و اگر قرار باشد انسانی را منقاد فكر و انديشهای كرد، بايد ضمن توصيه به تعقل و تفكر، دلايل و استنادات منطقی و معقول اقامه نمود. لذا نهتنها تبليغ شريعتش را بر مبنای جبر و زور بنا نكرده، بلكه اجبار به پذيرش يك انديشه و يكصدا را از رسوم و روش فرعونی و نمرودی معرفی كرده و آن را متاثر از جهالت اجتماعی دانسته است. چنانكه در ذكر مجلس محاجهی ابراهيم(ص) با نمرود و درباريانش در پی شكستن بتها، مشاهده میكنيم زمانی كه نمروديان در مقابل دلايل معقول و منطقی ابراهيم(ص) پاسخی نمیيابند برای جلوگيری از تعقل و تفكر مردم، با هوچيگری، توهين، اتهامزنی و دامن زدن به تعصبات اجتماعی، او را به آتشی افكندند كه در واقع هيمههای آن جهالت مردم بود. همان جريانات را نيز در مورد احتجاجات موسی(ص) با فرعون مشاهده میكنيم. از اين روست كه قرآن بيشترين توصيهاش به تعقل كردن و پيروی نكردن كوركورانه از دكانداران زر و زور و تزوير است.
اما با تمام اين اوصاف، وقايعی حادث میشد كه مسلمانان ناچار به جنگ كردن شده و پيامبر اكرم(ص) مغلوبين را به پذيرش اسلام يا دادن جزيه مخير میكرد. اين وقايع تاريخی كه بعضا دستآويزی شده برای به چالش كشيدن اسلام و معرفی آن به عنوان دين شمشير، تنها عكسالعملی طبيعی در مقابل عدهای مطلقانديش بود كه بيانی خلاف انديشه و عقيده خود را برنمیتافتند و با اعمال خشونت، سعی در سركوب و محو انديشهای ديگر داشتند. اگر مخالفين پيامبر اسلام(ص) قدرت تحملپذيری را داشتند و به عوض سركوب، ارعاب، شكنجه و تحديد مشكل خود را با گفتگوهای معقول (نه تهديد و تطميع) حل میكردند و با پرهيز از جهالت و تعصبات غيرمنطقی، به حقيقت وجود انديشهای ديگر و عدم توان جلوگيری از تحول فكری و اجتماعی جامعه گردن مینهادند، و اين واقعيت را میپذيرفتند كه با زور و جبر نمیتوان انديشه و تفكر و آموزهای را نابود يا ترويج كرد، هيچگاه آن جنگها و رويارويیها اتفاق نمیافتاد.
اما با وجود چنان وقايع و پيشآمدهايی، هيچگاه روحيهی استبدادی و جلوگيری از بيان آزادنهی افكار و نظرات و نقدها – حتی غير منصفانه- در ميان مسلمين رواج پيدا نكرد. چنانچه آيات قرآن بدان اشاره كرده است. با آنكه برخی، در نقدهای خود لحن آيات مكی را با آيات مدنی متفاوت میدانند و چنين استدلال میكنند كه چون پيامبر اكرم(ص) در مكه دارای قدرتی نبود و زير هجمههای مخالفين قرار داشت، لحن آيات مكی خيلی ملايم و مسالمتآميز است؛ اما بعد از ورود به مدينه چون دارای قدرتی شد، لحن آيات نيز تغيير كرد و آن مسالمتآميزی را از دست داد. اين گفتار از جهتی درست است و آن نيز در مورد تشديد فشارهايی بود كه مخالفين پيامبر اكرم(ص) برای مسلمين ايجاد كرده بودند؛ ولی آن فشارها و هجمههای مخالفين تنها علت تغيير لحن آيات مدنی نيست، كه بيان علتها و جزئيات آنها خود نوشتاری جدا را میطلبد. اما در عين حال آياتی در قرآن وجود دارد كه مشحون اين واقعيت است كه پس از قدرت گرفتن مسلمين در مدينه، همچنان بيان و اظهار عقيده كردن آزادانه، هيچگونه ممنوعيتی نداشت. مانند: «مىگويند: اين قرآن را بشرى به او مىآموزد. زبان كسى كه به او نسبت مىكنند عجمى است، حال آنكه اين زبان عربى روشنى است.(8)» هر چند سوره نحل يكی از سور مكی به حساب میآيد و عمدهترين آيات آن در مكه نازل شده است لكن از نظر محتوايی و مصداقی، اين آيه مدنی میباشد و با آنكه مفسيرين بعضا از اشخاص مختلفی كه در مكه ساكن بودهاند نام بردهاند كه اين آيه در خصوص آنان نازل شده(9) ولی به دلايلی كه در حوصله بحث نيست، اين آيه نهتنها مكی نيست بلكه اشاره مستقيم به سلمان فارسی دارد؛ كه برخی از شأن نزول نويسان بدان اشاره كردهاند. اگرچه نمیتوان سال نزول اين آيه را بطور دقيق يافت اما آنچه كه میتوان بطور قاطع گفت آن است كه اين آيه پس از سال سوم هجرت نازل شده است. يعنی زمانی كه مسلمين دو جنگ بدر و احد را پشت سر گذاشته بودند و شهر مدينه نيز در تسلط آنان بود. زيرا سلمان فارسی طبق تواريخ در سال سوم هجرت نزد پيامبر اسلام(ص) حاضر شده و به اسلام گرويده است. قطعا اين سخنان در زمانی شايع شده بود كه مدتی از گرويدن سلمان فارسی به اسلام گذشته و با پيامبر اكرم(ص) مراودات نزديكی پيدا كرده بود. اما در هيچيك از تواريخ اسلامی مشاهده نمیكنيم كه پيامبر(ص) گويندگان اين سخنان را به دليل توهين به خود يا تضعيف روحيهی مسلمين يا اتهامات امنيتی مورد توبيخ و مجازات قرار داده باشد، بلكه بالعكس با استدلالی منطقی به منتقدين و اشكال كنندگان به سادگی پاسخ میدهد.
جدای از اين افرادی بودند كه يا از روی سادگی و خير خواهی يا از روی قصد و غرض، پيامبر اكرم(ص) را فردی سادهلوح معرفی میكردند كه به سخن هر فردی گوش فرا میدهد. در اين خصوص نيز پيامبر(ص) هرچند از اينگونه سخنان آزردهدل میگرديد ولی دستور به توبيخ خشونتآميز منتقدين نداد، بلكه با قرائت آيهای به اعتراض و انتقاد آن افراد پاسخ داده و تنها از آنان خواسته شد كه از آزردن پيامبر(ص) دست بردارند تا در قيامت به عذابی دردناك دوچار نشوند: «بعضى از ايشان پيامبر را مىآزارند و مىگويند كه او به سخن هر كس گوش مىدهد. بگو: او براى شما شنونده سخن خير است. به خدا ايمان دارد و مؤمنان را باور دارد، و رحمتى است براى آنهايى كه ايمان آوردهاند. و آنان كه رسول خدا را بيازارند به شكنجهاى دردآور گرفتار خواهند شد. (10)». از اينگونه آيات در قرآن كريم بسيار ديده میشود كه بسياری از آنها مدنی بوده و بيانگر انتقادی است كه عدهای با نیتهای مختلف به زبان میآوردند و در بين مردم نيز شايع میگرديد؛ ولی پيامبر اكرم(ص) با آنكه از اين سخنان ناراحت و آزردهدل میگرديد، هيچگاه با گويندگان برخوردی خشونتآميز نمیكرد؛ زيرا رفتار پيامبر اسلام(ص) الگوی مسلمين بود و قطعا آيندگان آن رفتار را دليل و بهانهای برای سركوب مخالفين و منتقدين خود قرار میدادند.
نكته قابل توجه در خصوص اينگونه آيات اين است كه خداوند از نقل قول انتقادات و شبههافكنی مخالفين، حتی معاندين ابايی نداشته و به مثابه نقلكفر يا نقل شايعه تعبير نكرده، بلكه نقل آن اتهامات را برای آگاهی مردم و آيندگان ضروری دانسته است. زيرا بنيان قرآن كريم و اسلام بر گفتگو، مباحثه و مجادلات شفاف و پاسخگويی منطقی به انتقادات و شبهات پیريزی گرديده است. طبيعی است زمانی كه انديشهای بر عقلانيت و منطق استوار باشد هيچگاه از بيان آزادانهی مخالفين و منتقدين خود هراسی ندارد؛ چه رسد به اينكه بخواهد با اعمال فشارهای مختلف، منتقدين و چالشگرانش را به سكوت وادارد.
در بين صدها آيهای كه اسلام را دينی آزادمنش و بدون جبر و اكراه معرفی كرده؛ يك آيه، شاخصی واضح از اعتقاد قرآن و اسلام بر آزادی بيان است. آنجا كه میفرمايد: «پس بشارت باد بر مومنين؛ كسانی كه به سخن گوش فرا میدهند و بهترين آن را برمیگزنند و پيروی میكنند(11)». خداوند در اين اعجاز كلامی در جملهای كوتاه چندين نكتهی ارزنده را اشاره فرموده كه میتوان آنها را تيتروار بدين گونه برشمرد.
1- بشر، محجور و بیعقل نيست تا نتواند درست را از نادرست، صحيح را از ناصحيح، معقول را از نامعقول تشخيص دهد. مردم زمان پيامبر اكرم(ص) تحصيل كرده و دارای مدارج علمی نبودند؛ ولی قرآن كريم همين مردم بدوی بیسواد را صاحب تشخيص معرفی میكند، علیرغم دكانداران زر و زور و تزوير كه هميشه در طول تاريخ سعی داشتند چنين القاء كنند كه مردم، صلاح و مصلحت خود را نمیفهمند و قدرت تشخيص سره از ناسره را ندارند.
2- هر كسی كه صاحب نظر و سخنی است میتواند نظر خود را بطور آزادانه و علنی بيان كند و در مقابل به نظر مخالف خود پاسخی شفاف، منطقی و مستدل دهد، بگونهای كه مردم به نظرات مختلف دسترسی داشته تا بتوانند نسبت به آن قضاوت كنند. قطعا مردم از سخن و نظری پيروی خواهند كرد كه شفافتر و منطقیتر است و برای زندگی و حياتشان مفيدتر تشخيص داده میشود. زيرا مناظرات و بيان آزادانهی افكار و نظرات برای جستجو و دستيابی به حقیقت ضروری است. قطعا تحقيق، تفحص و تعقل زمانی معنا و مفهموم واقعی خود را بدست میآورد كه منابع مختلف، متنوع، گوناگون و متضاد بطور آزادنه در اختيار مردم قرار داشته باشد.
3- مومنين و معتقدين به قرآن و اسلام نهتنها گوش شنوايی دارند بلكه تحمل شنيدن اظهار نظرات مخالف را نيز داشته و بدون آنكه دوچار تعصبات شوند به سخنان مخالف و موافق گوش فرا میدهند. از اين رو شايد بتوان گفت كه يكی از صفات مسلمان معتقد به مفاهيم اسلام، تحمل پذيری در شنيدن نظرات و عقايد مخالف است.
آيهی فوق نص صريحي است در اعتقاد قرآن به آزادي بيان كه با هيچ قولي قابل توجيه و ترديد نيست. قرآن كريم بر خلاف رسم دكانداران زر و روز و تزوير كه خويش را مالك الرقاب جسم و روان مردمان معرفي ميكردند و هميشه سعي داشتند تا با اشاعهي خرافات و موهومات مردم را از تفكر و انديشيدن باز دارند و در جهل خودساخته نگاه دارند تا رونق دكانشان برقرار بماند؛ مردم را به انديشيدن، گوشفرا دادن به سخنان مختلف و تحقيق و تعقل دعوت كرده و جز خداي متعال، هيچ كسي را مالكالرقاب زندگي و فكر و روان كسي معرفي نميكند.
لذا نهتنها توصيه به تفكر و تعقل ميكند بلكه كساني كه به دلايل مختلف به خود زحمت تفكر و تعقل نميدهند و كوركورانه از دكانداران زر و زور و تزوير پيروي ميكنند را به عذاب اخروي وعده داده و از زبان آنان در توجيه پيرويهاي خود چنين ميفرمايد: «و آنان در روز جزا ميگويند: پروردگارا ما از بزرگان و سروران خود اطاعت كرديم و آنان نيز ما را گمراه كردند(12)». اين چنين شريعتي كه تا اين حد به تعقل، انديشيدن و توصيههاي متعدد بر پرهيز از فردگرايي و شخصيتپرستي و پيرويهاي كوركوانه؛ و گوش فرا دادن به آراء گوناگون، توجه و عنايت دارد، اساسا نميتواند ملبغ تكصدايي باشد؛ چرا كه چنين كاري هم بر خلاف اصل تنوع خلقت است و هم مخالف توصيههاي مكرر قرآن بر تعقل و تفكر و تحقيق ميباشد. زيرا خداوند متعال و خالق بشر، بر خلاف رسم نمروديان و فرعونيان هر عصر، كه سعي داشتند به هر لطايفالحيلي زندگي مادي و معنوي مردمان را با سلب اختيار در انتخاب، به زير سلطه قدرت خود داشته باشند، انسان را در انتخاب نوع زندگي و فكر خود آزاد گذاشته و اختيار را بدست خود نوعبشر داده است تا از هر راهي كه ميپسندد گذر كند. «ما به حقيقت راه [سعادتمندي بشر را با فرستادن پيامبران نشان داديم] حال هر كه خواهد پيروي كرده و شاكر باشد يا كفر بورزد(13)». به همين جهت به پيامبرش(ص) كه در هدايت مردم خود را به زحمات فراواني دوچار ميكرده، تذكر ميدهد كه وظيفهاي جز ابلاغ رسالت نداشته و هدايت هيچ كسي در دست او نيست و تنها خدا است كه ميتواند مردم را مشمول هدايت كند(14)، و كساني مشمول اين هدايت ميشوند كه عقل را سرلوحهي امور خود قرار دهند، نه جهل و خرافه و فردگرايي و پيرويهاي كوركورانه را (15).
نتيجه بحث اينكه: اسلام دين جبر و اكراه نيست و انسان در پذيرش معارف خود آزاد است و هرچند پيروي كردن از شرايع و معارفش را براي سعادت دنيوي و اخروي بشر توصيه كرده و به درستي عقايد و افكار خود ايمان كامل دارد، اما هيچ جبري را بر پيروي كردن از معارف و آموزههاي خويش قايل نشده و هيچ تحديد يا مجازات دنيويي نيز براي كساني كه از آن پيروي نميكنند را بر نميشمرد. زيرا اگر «اختيار» از انسان سلب گردد، «ثواب» و «عقاب» اخروي معنا و مفهوم خود را از دست داده و خلاف صفت «عدل الهي» ميگردد. و اگر در برخي از آيات، پيامبر اكرم(ص) و مسلمين را به جنگ با كفار و مشركين تهييج كرده است، بدان خاطر بوده كه آنان سعي در نابودي جماعت مسلمان را با لشكركشي و روشهاي خشونتآميز داشتند. وقتي در جامعهاي، فرد يا افرادي قصد رفورمي مسالمتآميز در قواعد فكري يا عقيدتي يا سياسي را داشته باشند و با برخورد خشنونتآميز و سركوبگرايانهي مخالفين خود روبرو شوند كه براي نابوديشان از هيچ رفتاري ابايي ندارند، قهرا آن حركت مسالمتآميز براي دفاع از خود بمرور به خشونت سوق داده خواهد شد؛ در صورتي كه قرآن در چنان شرايطي نيز رعايت انصاف را در جنگ لحاظ كرده و از مسلمين خواسته است كه از حد انصاف در جنگها تعدي نكنند(16). اما با تمام اين اوصاف قرآن به هيچوجه به پيامبر اكرم(ص) و مسلمين توصيه نكرده است كه با منتقدين و چالشگران زباني به جنگ و مقاتله برخيزند، بلكه توصيه به مجادله و مباحثهي معقول و منطقي با چنين افرادي نموده، آن هم به نحوي نيكو و پسنديده و بدور از ارعاب و ترشرويي(17). چنانكه تاريخ حيات پيامبر مكرم اسلام(ص) و خلفاي راشدين و ائمه(ع)، خود مشحون چنان رفتارهايي است كه در دوران قدرتمندي با منتقدين و چالشگران خود – حتي كساني كه آنان را مورد توهين قرار ميدادند- داشتند؛ كه نه تنها آنان را مورد تندخويي، توبيخ و مجازات قرار نميدادند بلكه با محبت برخورد كرده و با آنان به گفتگو و بحث ميپرداختند.
اما به مرور زمان باز دكانداران زر و زور و تزوير تازه ظهور يافتهاي در ميان جماعت مسلمان پا به عرصه وجود گذاشتند و مردم را از سرچشمهي زلال الهي كه همانا قرآن كريم بود دور كرده، با تعبير ها و تفسيرهاي رندانه از قرآن و ترويج خرافات و موهومات، موجب انشقاق و اختلاف ميان اجتماع مسلمين شدند. چنانكه قرآن كريم بمثابه نوعي پيشگويي از زبان پيامبر اكرم(ص) چنين ميفرمايد: «پيامبر گفت: اى پروردگار من، قوم من قرآن را ترك گفتند(18)». و اميرالمؤمنين علي(ع) در خطبهي 147 نهجالبلاغه با تيز بيني چنين ميفرمايد: « روزگاري بر شما فرا خواهد رسيد كه چيزي پنهانتر از حق و آشكارتر از باطل، و فراوانتر از دروغ به خدا و پيامبرش(ص) نباشد. نزد مردم آن زمان، كالايي زيانمندتر از قرآن نيست، اگر آن را درست بخوانند و تفسير كنند. و متاعي پرسودتر از قرآن يافت نميشود آنگاه كه آن را تحريف و معاني دلخواه خود را رواج دهند……مردم در آن روزگار در جدايي و تفرقه همداستان، و در اتحاد و يگانگي پراكندهاند، گويي آنان پيشواي قرآن بوده و قرآن پيشواي آنان نيست».
عاقبت چنين شد كه در بين مسلمين تحملپذيري كمرنگ گرديد، نقد و مناظره به حاشيه رفت، تعقل و تفكر رخت بربست، تكصدايي و فردگرايي رواج يافت و قرآن بازيچهي دست دكانداراني شد كه بر اختلاف دامن ميزنند تا مطامع خويش را ارضاء كنند. جماعت مسلمان پاره پاره شد و امت قوم قوم، هر دسته خود را حقمطلق دانست، زبان خود را گشود و گوش خود را بست؛ جماعتي كه قرنها پيشرو در علوم نظري و تجربي بود به ناگاه متوقف شد و دوچار پس رفت گرديد.
آيا «بيان» از ديدگاه قرآن داراي حدودي ميباشد؟
چنانكه ذكر شد «بيان» از ديدگاه قرآن آزاد است و در هيچ جاي قرآن آيهاي كه صراحتا دلالت بر محدود كردن «بيان» داشته باشد موجود نيست. وقتي سخن از «بيان» ميگوييم، منظور ارايهي نظرات و افكار و عقايد و انتقادات عقلي، نظري و تجربي است نه هر گفتار و سخن روزمرهاي. از ديدگاه قرآن مدعي و منكر، از حقوقي مساوي برخوردارند و هيچ كسي را نميتوان بخاطر داشتن عقيدهاي –حتي باطل- مورد ماخذه و مجازات قرار داد؛ و هر چند برخي بر اين عقيدهاند كه بيان در اسلام داراي حدودي ميباشد، اما براي گفتار خود استناد صريحي ارايه نميدهند. خداوند در قرآنش با آنكه برخي اعمال و رفتارها را گناه معرفي كرده و مسلمين را از انجام آن اعمال پرهيز داده است اما براي كساني كه چه سهوا و چه عمدا مرتكب آن رفتارها شوند مجازات دنيويي مقرر ننموده است مانند: قمار، فال گيري، دروغ، ترك نماز، غيبت و …. و تنها براي چهار مورد مجازات تعين نموده كه عمدتا باعث تعدي و اضرار به غير ميشود. اول: قتل و جرح. دوم: سرقت. سوم: زنا و چهارم: زدن اتهام واهي به ديگران(قذف). همچنين مجازاتهايي را در احاديث مييابيم كه آنها نيز غالبا در راستاي تعدي و اضرار به غير ميباشد بدين معنا كه به جان، مال، ناموس و حيثيت كسي تعدي و ضرري وارد آيد، ولي هيچ روايت صحيحي مبني بر تحديد «بيان نظر و عقيده» در دست نيست. بدين سبب اكثر فقهاي اسلامي چنين اظهار نظر كردهاند كه در اصول دين تقليد نميتوان كرد و هر فرد مسلماني موظف است در اصول دين خود تحقيق نمايد، و همانگونه كه پيشتر گفته شد، تحقيق زماني معنا و مفهوم پيدا ميكند كه منابع و مآخذ مختلف و متفاوت، بدون سانسور يا گزينشي شده بطور آزادانه در دسترس همگان باشد. از اين روست كه اكثر فقهاي برجسته شيعي صراحتا اظهار نظر كردهاند كه: اگر كسي در مقام تحقيق، نه از روي عناد يا حب و بغضهاي متعصبانه، در برخي عقايد ديني يا مذهبي، مثلا در علم، عصمت و حتي خاتميت پيامبراكرم(ص) يا اصل امامت تشكيك كرده يا آن را انكار نمايند، نميتوان به آن افراد اتهام كفر و الحاد و ارتداد زد(19). بنابراين توبيخ و مجازات كساني كه افكار و نظرات و انتقادات خود را بيان ميكنند هيچگونه وجههي اسلامي نداشته و ندارد.
اين در حالي است كه دكانداران زر و زور و تزوير بخاطر عدم توان پاسخگويي معقول، منطقي و شفاف به اشكالات و انتقادات منتقدين و همچنين حفظ دكان خود، چارهاي جز تحديد «بيان» و سركوب چالشگران و دگرانديشان ندارند. از اين روست كه قرآن اين حق را براي انسان قايل ميشود تا به تحقيق، بررسي، تعقل و تدبر در حول افكار و عقايد خود بپردازد و آن را تصحيح و اصلاح نمايد؛ زيرا تجربه تاریخی مکرراً نشان داده که عقاید لغزش پذیر است. لذا قرآن نهتنها توصيه به محدود كردن «بيان» نميكند بلكه در آيات بسياري دامن زدن به تكصدايي و سركوب و مجازات دگرانديشي را از رسوم و منش فرعوني و دكانداري صاحبان قدرت برشمرده است. چنانكه قرآن آن رفتار و صفات را بيان فرموده كه ميتوان تعداد اندكي از آن آيات را تيتروار چنين ذكر كرد:
ترويج فردگرايي و شخصيتپرستي
فرعون در ميان مردمش ندا داد كه: اى قوم من، آيا پادشاهى مصر و اين جويباران كه از زير پاى من جارى هستند از آن من نيستند؟ آيا نمىبينيد؟ بلكه من (به سروري و سلطنت) بهترم تا چنين مرد فقير خوارى كه هيچ منطق و بيان روشنى ندارد؟ (و اگر موسى رسول خداست) چرا (او را دستگاهى نيست و) طوق زرين بر دست ندارد يا چرا فرشتگان آسمان همراه او نيامدهاند. و (با اين تبليغات) قومش را ذليل و زبون داشت تا همه مطيع فرمان وى شدند كه آنها مردمى فاسق و نابكار بودند. (20)
فرعون گفت: شما را جز آنچه خود مصلحت ديدهام راهى ننمايم و جز به راه صواب راهنمايى نكنم. (21)
توقع فرمانبرداري بي چون و چرا
فرعون گفت: اگر جز من كس ديگرى را ملجا و پناه قرار دهي به زندانت مىافكنم. (22)
فرعون گفت: آيا پيش از آنكه شما را رخصت دهم به او ايمان آورديد؟ او بزرگ شماست كه به شما جادوگرى آموخته است. دستها و پاهاتان را از چپ و راست مىبرم و بر تنه درخت خرما به دارتان مىآويزم. تا بدانيد كه عذاب كدام يك از ما سختتر و پايندهتر است. (23)
بهانهي تخريب، تفسيد و منحرف كردن افكار عمومي
مهتران قوم فرعون گفتند: آيا موسى و قومش را مىگذارى تا در زمين فساد كنند و تو و خدايانت را ترك گويند؟(24)
فرعون گفت: بگذاريد موسى را بكشم ….. مىترسم دينتان را ديگرگون كند يا در اين سرزمين فسادى برانگيزد.(25)
گفتند: آيا آمدهاى تا ما را از آن آييني كه پدرانمان را بر آن يافتهايم منصرف سازى تا در زمين سرورى يابيد؟ (26)
گفتند: اين دو جادوگرانى هستند كه مىخواهند به جادوى خويش شما را از سرزمينتان برانند و آيين برتر شما را براندازند.(27)
گفتند: جز اين نيست كه اين مردى است كه مىخواهد شما را از آنچه پدرانتان مىپرستيدند بازدارد. و گفتند: اين جز دروغى به هم بافته، چيز ديگرى نيست. و كسانى كه به خدا كافر شده بودند، چون سخن حق بر آنها نازل شد گفتند: اين چيزى جز جادويى آشكار نيست. (28)
گفتند: آيا به تو ايمان بياوريم و حال آنكه فرومايگان پيرو تو هستند؟ (29)
بهر منوال، بنيان و فرهنگ قرآن بر اساس تفكر، تعقل، تدبر و تحقيق بنا گرديده و به آزاديهاي فردي و فكري احترام قايل شده و خواستار آن است كه انسان با استفاده از تعقل و تحقيق علمي به معارف آن پي برده و با رضايت و اعتقاد قلبي بدون جبر و اكراه از شريعت و آموزههايش پيروي نمايند.
اميد است كه انسان به سفارش مكرر قرآن كريم عمل نموده، از مطلقگرايي، شخصيتپرستي، پيرويهاي كوركورانه و تعصبات جاهلانه كه مذموم قرآن است دست كشيده و عقل و تدبير و علم را سرلوحهي خود قرار دهد؛ تا به سعادت دنيا و آخرت نايل آيد.
عبدالحميد معصومي تهراني
پينوشتها
1. أَمْ يَقُولُونَ افْتَراهُ قُلْ فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِثْلِهِ وَ ادْعُوا مَنِ اسْتَطَعْتُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ إِنْ كُنْتُمْ صادِقينَ (38 يونس )
2. يا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْناكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَ أُنْثى وَ جَعَلْناكُمْ شُعُوباً وَ قَبائِلَ لِتَعارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَليمٌ خَبيرٌ (الحجرات-13)
3. وَ لَوْ شاءَ اللَّهُ لَجَعَلَكُمْ أُمَّةً واحِدَةً وَ لكِنْ يُضِلُّ مَنْ يَشاءُ وَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ لَتُسْئَلُنَّ عَمَّا كُنْتُمْ تَعْمَلُونَ (نحل -93 )
4. َ فَلَمْ يَسيرُوا فِي الْأَرْضِ فَتَكُونَ لَهُمْ قُلُوبٌ يَعْقِلُونَ بِها أَوْ آذانٌ يَسْمَعُونَ بِها فَإِنَّها لا تَعْمَى الْأَبْصارُ وَ لكِنْ تَعْمَى الْقُلُوبُ الَّتي فِي الصُّدُورِ (الحج-46)
5. لا إِكْراهَ فِي الدِّينِ قَدْ تَبَيَّنَ الرُّشْدُ مِنَ الْغَيِّ فَمَنْ يَكْفُرْ بِالطَّاغُوتِ وَ يُؤْمِنْ بِاللَّهِ فقد استَمْسَكَ بِالْعُرْوَةِ الْوُثْقى لاَ انْفِصامَ لَها وَ اللَّهُ سَميعٌ عَليمٌ (بقره-256)
6. وَ يَقُولُونَ طاعَةٌ فَإِذا بَرَزُوا مِنْ عِنْدِكَ بَيَّتَ طائِفَةٌ مِنْهُمْ غَيْرَ الَّذي تَقُولُ وَ اللَّهُ يَكْتُبُ ما يُبَيِّتُونَ فَأَعْرِضْ عَنْهُمْ وَ تَوَكَّلْ عَلَى اللَّهِ وَ كَفى بِاللَّهِ وَكيلاً (81 نساء)
7. أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذينَ نُهُوا عَنِ النَّجْوى ثُمَّ يَعُودُونَ لِما نُهُوا عَنْهُ وَ يَتَناجَوْنَ بِالْإِثْمِ وَ الْعُدْوانِ وَ مَعْصِيَةِ الرَّسُولِ وَ إِذا جاؤُكَ حَيَّوْكَ بِما لَمْ يُحَيِّكَ بِهِ اللَّهُ وَ يَقُولُونَ في أَنْفُسِهِمْ لَوْ لا يُعَذِّبُنَا اللَّهُ بِما نَقُولُ حَسْبُهُمْ جَهَنَّمُ يَصْلَوْنَها فَبِئْسَ الْمَصيرُ (8 مجادله )
8. وَ لَقَدْ نَعْلَمُ أَنَّهُمْ يَقُولُونَ إِنَّما يُعَلِّمُهُ بَشَرٌ لِسانُ الَّذي يُلْحِدُونَ إِلَيْهِ أَعْجَمِيٌّ وَ هذا لِسانٌ عَرَبِيٌّ مُبينٌ (103 النحل )
9. در اينكه نظر چالشگران در اين گفتار به چه كسى بوده، مفسران گفتگوهاى مختلفى دارند: از ابن عباس نقل شده كه او مردى بنام” بلعام” در مكه بود، شغلش شمشيرسازى و اصلا نصرانى و اهل روم بود، و بعضى او را يك غلام رومى متعلق به طايفه” بنى حضرم” بنام” يعيش” يا” عائش” دانستهاند كه اسلام آورد و از ياران پيامبر شد. بعضى ديگر اين سخن را اشاره به دو غلام نصرانى رومي الاصل بنام” يسار” و” جبر” دانستهاند كه آنها نيز شغلشان شمشير سازي بود و داراى كتابى به زبان خودشان بودند و گهگاه آن را با صداى بلند مىخواندند. ولي همانگونه كه از روايات مشخص ميشود اين افراد اصالتا رومي بودند و قهرا زبانشان نيز رومي بوده نه عجمي كه منظور زبان فارسي است. بنابراين به احتمال قوي منظور از اين آيه سلمان فارسي ميباشد نه فرد ديگري. …و قيل: جبرا و يسارا كانا يصنعان السّيوف بمكّة، و يقرآن التّوراة و الإنجيل، و كان الرّسول- صلّى اللّه عليه و آله- يمرّ عليهما و يسمع ما يقرءانه. و قيل: عائشا، غلام حويطب بن عبد العزّى، قد أسلم و كان صاحب كتب. و قيل: سلمان الفارسيّ. (كنز الدقائق و بحرالغرائب جلد 7 صفحه 274 )
10. وَ مِنْهُمُ الَّذينَ يُؤْذُونَ النَّبِيَّ وَ يَقُولُونَ هُوَ أُذُنٌ قُلْ أُذُنُ خَيْرٍ لَكُمْ يُؤْمِنُ بِاللَّهِ وَ يُؤْمِنُ لِلْمُؤْمِنينَ وَ رَحْمَةٌ لِلَّذينَ آمَنُوا مِنْكُمْ وَ الَّذينَ يُؤْذُونَ رَسُولَ اللَّهِ لَهُمْ عَذابٌ أَليمٌ (61 توبه)
11. الَّذينَ يَسْتَمِعُونَ الْقَوْلَ فَيَتَّبِعُونَ أَحْسَنَهُ أُولئِكَ الَّذينَ هَداهُمُ اللَّهُ وَ أُولئِكَ هُمْ أُولُوا الْأَلْبابِ (الزمر-18)
12. وَ قالُوا رَبَّنا إِنَّا أَطَعْنا سادَتَنا وَ كُبَراءَنا فَأَضَلُّونَا السَّبيلاَ (الاحزاب-67)
13. إِنَّا هَدَيْناهُ السَّبيلَ إِمَّا شاكِراً وَ إِمَّا كَفُوراً (انسان-3)
14. إِنَّكَ لا تَهْدي مَنْ أَحْبَبْتَ وَ لكِنَّ اللَّهَ يَهْدي مَنْ يَشاءُ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ (قصص-56)
15. وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تُؤْمِنَ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ يَجْعَلُ الرِّجْسَ عَلَى الَّذينَ لا يَعْقِلُونَ (يونس-100)
16. وَ قاتِلُوا في سَبيلِ اللَّهِ الَّذينَ يُقاتِلُونَكُمْ وَ لا تَعْتَدُوا إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ الْمُعْتَدينَ (البقره-190)
17. ادْعُ إِلى سَبيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتي هِيَ أَحْسَنُ إِنَّ رَبَّكَ هُوَ أَعْلَمُ بِمَنْ ضَلَّ عَنْ سَبيلِهِ وَ هُوَ أَعْلَمُ بِالْمُهْتَدينَ (النحل-125)
18. وَ قالَ الرَّسُولُ يا رَبِّ إِنَّ قَوْمِي اتَّخَذُوا هذَا الْقُرْآنَ مَهْجُوراً (الفرقان-30)
19. رجوع كنيد به كتب: المقالات (شيخ مفيد) ص 38- رسائل (شيخ انصاري) ص 174- المقاصد العليه (شهيد ثاني) ص 24و25- متشابه القرآن و مختلفه (ابن شهرآشوب) ص 211
20. وَ نادى فِرْعَوْنُ في قَوْمِهِ قالَ يا قَوْمِ أَ لَيْسَ لي مُلْكُ مِصْرَ وَ هذِهِ الْأَنْهارُ تَجْري مِنْ تَحْتي أَ فَلا تُبْصِرُونَ* أَمْ أَنَا خَيرٌْ مِّنْ هَذَا الَّذِى هُوَ مَهِينٌ وَ لَا يَكاَدُ يُبِينُ* فَلَوْ لَا أُلْقِىَ عَلَيْهِ أَسْوِرَةٌ مِّن ذَهَبٍ أَوْ جَاءَ مَعَهُ الْمَلَئكَةُ مُقْترَِنِينَ* فَاسْتَخَفَّ قَوْمَهُ فَأَطَاعُوهُ إِنَّهُمْ كاَنُواْ قَوْمًا فَسِقِينَ (الزخرف- 51تا54)
21. قالَ فِرْعَوْنُ ما أُريكُمْ إِلاَّ ما أَرى وَ ما أَهْديكُمْ إِلاَّ سَبيلَ الرَّشادِ (غافر-29)
22. قالَ لَئِنِ اتَّخَذْتَ إِلهَاً غَيْري لَأَجْعَلَنَّكَ مِنَ الْمَسْجُونينَ (الشعراء-29)
23. قالَ آمَنْتُمْ لَهُ قَبْلَ أَنْ آذَنَ لَكُمْ إِنَّهُ لَكَبيرُكُمُ الَّذي عَلَّمَكُمُ السِّحْرَ فَلَأُقَطِّعَنَّ أَيْدِيَكُمْ وَ أَرْجُلَكُمْ مِنْ خِلافٍ وَ لَأُصَلِّبَنَّكُمْ في جُذُوعِ النَّخْلِ وَ لَتَعْلَمُنَّ أَيُّنا أَشَدُّ عَذاباً وَ أَبْقى (طه-71)
24. وَ قالَ الْمَلَأُ مِنْ قَوْمِ فِرْعَوْنَ أَ تَذَرُ مُوسى وَ قَوْمَهُ لِيُفْسِدُوا فِي الْأَرْضِ وَ يَذَرَكَ وَ آلِهَتَكَ قالَ سَنُقَتِّلُ أَبْناءَهُمْ وَ نَسْتَحْيي نِساءَهُمْ وَ إِنَّا فَوْقَهُمْ قاهِرُونَ (الاعراف-127)
25. وَ قالَ فِرْعَوْنُ ذَرُوني أَقْتُلْ مُوسى وَ لْيَدْعُ رَبَّهُ إِنِّي أَخافُ أَنْ يُبَدِّلَ دينَكُمْ أَوْ أَنْ يُظْهِرَ فِي الْأَرْضِ الْفَسادَ (غافر-26)
26. قالُوا أَ جِئْتَنا لِتَلْفِتَنا عَمَّا وَجَدْنا عَلَيْهِ آباءَنا وَ تَكُونَ لَكُمَا الْكِبْرِياءُ فِي الْأَرْضِ وَ ما نَحْنُ لَكُما بِمُؤْمِنينَ (يونس-78)
27. قالُوا إِنْ هذانِ لَساحِرانِ يُريدانِ أَنْ يُخْرِجاكُمْ مِنْ أَرْضِكُمْ بِسِحْرِهِما وَ يَذْهَبا بِطَريقَتِكُمُ الْمُثْلى (طه-63)
28. وَ إِذا تُتْلى عَلَيْهِمْ آياتُنا بَيِّناتٍ قالُوا ما هذا إِلاَّ رَجُلٌ يُريدُ أَنْ يَصُدَّكُمْ عَمَّا كانَ يَعْبُدُ آباؤُكُمْ وَ قالُوا ما هذا إِلاَّ إِفْكٌ مُفْتَرىً وَ قالَ الَّذينَ كَفَرُوا لِلْحَقِّ لَمَّا جاءَهُمْ إِنْ هذا إِلاَّ سِحْرٌ مُبينٌ (سبا-43)
29. قالُوا أَ نُؤْمِنُ لَكَ وَ اتَّبَعَكَ الْأَرْذَلُونَ (الشعراء-111)
