به نام خداوند جان و خرد
با مرحوم جمشيد بحری سال 1375 در دوران سپری كردن محكوميت دوم خود در بند ويژه روحانيت زندان اوين آشنا شدم. طلبهای درسخوانده؛ متين و آرام ولی بسيار پرشور و بی تاب.
نسبت به ظلمهایی كه در كشور به نام دين و مذهب انجام ميشد بسيار حساس بود. اعتراضات بسياری داشت كه بارها به مراجع تقليد قم انتقال داده بود ولی جواب قانع كنندهای نگرفته بود؛ لذا تصميم گرفت كه به دفتر رهبری مراجعه كرده تا اعتراضاتش را در ملاقاتی مستقيما به رهبری انتقال دهد. اما به او گفته شد كه ملاقات حضوری امكانپذير نيست و میتواند حرفهايش را مكتوب تحويل دهد. اين طلبه جوان از اين پاسخ قانع نگرديد و به حضرت علی(ع) اشاره كرده بود كه ميشد در هر زمانی به خدمت ايشان رسيد. پس چگونه است كه نمیشود شخصی را كه مدعیاند علی زمانست ملاقات كرد؟ از اين رو در مقابل دفتر رهبری به بست نشست و گفت تا ايشان را نبينم از اين محل تكان نمیخورم. پس عبايش را جلوی درب دفتر رهبری پهن كرده و بر روی آن نشست.
غروب همان روز چند نفر به سراغش آمدند و گفتند كه برايتان وقت ملاقاتی تعين كردهايم و از

او خواسته بودند كه سوار ماشين گردد تا به محل ملاقات برده شود. او سوار شد و آن افراد او را به زندان اوين آوردند و پس از كتكی مفصل به سلول انفراديش انداختند.
برای اين بنده خدا پروندهای تشكيل داده بودند مبنی بر ادعای ارتباط با امام زمان! و ايجاد اغتشاش در دفتر رهبری. آن زمان كه از سلول انفرادی به بند ويژه آورده شد زير حكم بود و از برخوردها و اتهاماتی كه بر او وارد كرده بودند گيج و مبهوت.
نمیدانم چه بر سر اين شيخ آمد زيرا يك ماه بعد، محكوميت يك سال و نيم بنده تمام گرديد و آزاد شدم.
چندی پيش كه از دفتر خارج شدم با شيخی رودررو گرديدم. نشناختمش؛ يعد سلام و عليكی كوتاه خواستم به راه خود روم كه راهم را سد كرد. خودش را معرفی كرد. از ديدن مجددش بسيار خرسند شدم و از عاقبت پروندهاش پرسيدم. با اكراه پاسخ داد. يكسال محكومش كرده بودند. با شوخی گفتم: شيخ ديگر جایی نمیروی بست بنشينی؟؟ با خندهای تلخ گفت: خير؛ يك دست صدا ندارد؛ بايد سوخت و ساخت. سخن بسيار گفت. ازدواج كرده بود و در خانهای اجارهای در نزديكی مسجد امام صادق(ع) كه امامت جماعتش را به عهده داشت زندگی میكرد. زمانی كه با او خداحافظی كردم پس از چند قدمی برگشتم و گفتم آشيخ! اين لباس را از تن بيرون كن. لبخندی زد و با همان آرامش و متانت گفت: در ميان اين همه فاسد ما نيز ميدان را خالی كنيم ديگر كسی نمیماند.
حال او قربانی كينهای كور و هيجانی آنی گرديد؛ تنها به جرم لباسی كه به تن داشت. بدون آنكه اثبات شود آيا او در جنايت؛ فساد و دزدیی دست داشته يا خير. بدون هيچ دادگاهی عادلانه؛ صرفا به دليل راهی كه برگزيده بود به قتل رسيد. پدر او درجهدار نيروی زمينی ارتش بود ولی اين فرزند تصميم گرفت كه طلبه شود. طلبهای كه نهتنها در هيچ يك از مناسب حكومتی وارد نشد بلكه بخاطر وضعيت معيشتی كمش قادر به خريد اتومبيل هم نبود.
شكی نيست كه فسادهای بيشمار حكومتی؛ تبعيضات؛ محدوديتهای متعدد و رفتارهای دوگانه قشر روحانيت، مردم را دچار عصيبتی شديد نموده است. اما آيا چنين رفتارهای هيجانی و ناعادلانه می تواند آزادی؛ دمكراسی و عدالت اجتماعی به ارمغان آورد؟. فراموش نكنيم كه در سالهای 57-1356 تعدادی از مامورين شهربانی بدون آنكه در جنايتی دست داشته باشند در شهرهای مختلف مورد حملاتی هيجانی و كينهتوزانه مشابه قرار گرفتند كه برخیشان جان خود را از دست دادند. گناه آنان تنها لباسی بود كه به تن داشتند. مردم نيز در خيابانها شعار «تا شاه كفن نشود .. اين وطن وطن نشود» سر ميدادند. شاه كفن شد؛ اما آيا وطن؛ وطن شد؟؟ آيا آزادی؛ دمكراسی و عدالت اجتماعی برقرار گرديد؟؟ چرا در اين كشور تاريخ میبايست مرتب در حال تكرار باشد؟؟
ممكن است گفته شود وقتی آتش بلند شود، تر و خشك با هم خواهند سوخت. اما اين توجيه كممايه بيشتر به اين معنی است كه جامعهی ما -برخی از مردمش و به اصطلاح روشنفكرانش- هنوز به آن درجه از عقلانيت نرسيدند تا دركی صحيح داشته باشند كه چرا به اينجا رسيديم؟؛ و چه كرديم كه در موقعيتی مشابه و بعضا بدتر از گذشته قرار گرفتيم؟. مهمتر از آن؛ هنوز هيچ معيار و ضابطهی عاقلانه و روشنگرانهای در چنته نداريم تا ميان تر و خشك تمييز بگذاريم.
همانگونه كه اين چند دهه به همگان نشان داده، تحول به سوی پيشرفت مدنی و آبادانی ايران، هرگز با هيجانات آميخته به خشونت؛ و احساسات تهی از تعقل و آيندهنگری حاصل نخواهد شد؛ و گروهپرستی برخی بهاصطلاح نخبگان ما نيز جز به نابودی ذخاير انسانی و اخلاقی اين سرزمين نخواهد انجاميد. ما در شرایط امروز باید بتوانیم بین خشک و تر، یعنی میان روحانیت ظالم، با روحانیت مظلوم؛ سپاهی برادرکش، با سپاهی خیرخواه میهن؛ سیاستمداران آزاده و معترف به اشتباهات تاریخی، با سیاستمداران کیسهدوز؛ و نخبگان خیرخواه و عاقل، با فعالان زرد بیتدبیر و فرصتطلب؛ بهطور کامل تمییز بگذاریم. امروز باید بتوانیم با چشم و ذهن باز عمل کنیم تا از گره کور خشونتگرایی این صدسال عدالتطلبی ملی رها شویم.
اكنون فرصت افسوس به حال اين ملت و اين سرزمين نيست كه روزی ابزار دست مشتی سياستپيشهی زرد ملبس به لباس روحانيت شدند و بزرگانشان بر هيجانات و احساسات افسار گسيخته ايشان سوار گرديدند تا كينه و انتقام شخصی خويش را بگيرند؛ و نيز اكنون فرصت آن را نيز نداريم كه كنار بنشينيم، و بدون احساس مسئوليت؛ فقط بگوييم: از ماست كه بر ماست. بلكه اكنون زمان آن است كه كمی بيشتر تأمل كنيم كه چرا دوباره به همان راهی میرويم كه يكبار ما را به اينجا كشاند؟ چرا مجددا در اين عصر همچون گذشته به رسانهها و فعالان زرد اجازه میدهيم تا با تهييج احساسات فردی، اجتماعی و ملی؛ منطق سی و هشت سال پيش را بار ديگر بر مردم ديكته كنند، و باز هم مردم ما املای غلطی را بنويسند كه جز مردودی نتيجهای نخواهد داشت.
در نهايت، اكنون وقت آن است كه تأمل نموده و انديشه كنيم. آن روز يك تاج بود و تنها نياز بود كه همان تاجدار صدای اعتراض مردمانش را بشنود؛ و نياز بود آن بهاصطلاح سياستمداران زمان، به گوشهای شنوای او اعتماد كنند. اما امروز هر فرد معممی؛ خوب يا بد، گناهكار و بیگناه، در ميان مردم با نگرشی ديده میشود كه بايد روحانيت ملوث نام نهاد؛ لذا هر يك بهتنهايی بايد فرياد كينهجويی؛ تقاصگيری و عصبيت ملت را بشنوند و به خواست مردم گردن نهند. و مهمتر از آن، تك تك مردم در هر لباس، مقام و منزلتی كه هستند بايد تأمل كنند كه دنبالهروی از احساسات خالی از خردگرایی و خشونت كوری كه انقلابیگری چهار دههی گذشته را رقم زد؛ آيا میتواند ما را به آزادی؛ عدالت، منزلت و مليتی كه استحقاق آن را داريم برساند يا خير؟؟. اين مهم محقق نخواهد شد مگر آنكه بياموزيم كه میبايست گذشته و حال خود را منصفانه نقد كنيم و از شخصيتپرستی و پيرويهای كوركورانهی مبتنی بر احساسات دست برداريم.
اين كمترين قتل مرحوم دكتر جمشيد بحری را به خانوادهی داغدارش تسليت عرض نموده و برای روان وی طلب غفران و مغفرت از درگاه حضرت احديت را مسئلت مینمايم. اميد دارم خون به ناحق ريخته آن مرحوم باعث شود تا گوش و چشم اقشار مختلف مردمان ما شنوا و بينا گردد تا راه و روشی خردمندانه و سازنده را برای برقراری عدالت عليه ظالمان حقيقی در پيش بگيرند.
تهران، ايران
ششم آبان هزار و سيصد و نود و شش خورشيدی
الراجی؛ عبدالحميد معصومی تهرانی
